|
غریبه _ آشنا
|
||
|
خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش..........بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر |
دوستان عزیز از این به بعد ادامه مطالب این وب در این آدرس نوشته می شود
کلیک کنید:
www.mosaferetanhaee.blogfa.com
حریـم قدسی مستی شکسته از کـارم
کجاست مقصد این پشته های کج بارم
به هم نشینی ساغر بدست عاشق کش
زمین فتـاده غرورم تکیـــده و خوارم
ستــاره ها شب آمــال من رها کردند
نویــد ظلمــت نفســـانی شب تـــــارم
مرا ز جمع امیــــران بـاده مشناسیـد
حریف بـاده گســاران بی غم یــــارم
اسیـــر خرمن دردم بــه سوزن آهی
مرا زمیکده رانـدنـد ..لایق نـــــارم
پیــاله پشت پیـــاله خمـــاراستغفـــار
به سجده ناله کنــان با نوای ایثــارم
قسم بـه ساقی خمـّـاروچشم مست او
اگرکه توبه شکستم..خودم سردارم
کویرخشک لبم درپی شراب شماست
گـدای مرحمتـی بیـن کوچه بازارم
(مسافر تنهایی)
نگــاه من به نمــازی ز پـایـه کــافـر شـد همانگهی که به سجده به پای خال افتاد
رخت میان دودستم به رقص میپرداخت از آن نگـــاه نخستم کــه بــر جمــال افتاد
ز رقص عکس تـو و اشتیاق بی حد من به کاسه ام بنگر بین٬که بر چه حال افتاد
در آن زمــان کـه جمالت پرید از کف من میان ظرف و زمین٬وه! چه قیل وقال افتاد
بــدون کــاســه آب و جمـــال انـــور تـــو بــه حال من نظری کن کـه در ملال افتاد
سوخته(غریبه ـ آشنا)
دیـــــدار جمـــــال ماهـــرویان این است حــــرام ظالمانه !
ای وای که باده هم حرام است مردیــــم از ایــن جور زمانه !
این هر دو حرام ما حلال است باکـــــی نبــــــــود ز تازیانه !
من بـــودم و یـــار و بـــــاده ناب ! زیبــــا بود این بزم شبــانه !
ما می زده حاجت طلبیدیـــــم این است دعــای خالصانه !
رخ در رخ مـــه رویان نشستیم خواهــیم وصـــــال عارفانه !
سوخته(غریبه ـ آشنا)
حافظ
حافظ
نمانده طاقت ماندن دراین سرما و یخبندان دلــم تصمیــم رفتـن همـره مرغ سحـر دارد
از این آلــودگیها این دل خونــم گریـزان شد دل مــن احتیاجـی بــر هـوای تـازه تــر دارد
نمیدانی چه انـدازه من دیوانه خوشحالــم چرا کـه کوچ دل نزدت بسی بر من اثر دارد
اگـر آیـد دلـم سویت ٬ ببیند روی دلجــویت دگـــر آرام گیــرد او ٬ بنــازد کـــو پــدر دارد
اگر قصد شکار مـرغکـــان آسمــان کـــردی دلم راتو نشان برگیر ٬که آنهم بس ثمردارد
خلاصه میکنم حرفم٬فدای توهمه هستم الا ای آن کـه بــر احــوال زار مــن نظــر دارد
سوخته(غریبه ـ آشنا)
پر پــرواز گرفتــــند ز مــن پــر زدن از یـــــاد برفت شمع من ! باز تو از سوزش پروانه نپرسی چه خبر؟
آمدی خـــانه پـــر درد دلمرا تــــو خــریدار شدی ازچه ای دوست توازساقی ومیخانه نپرسی چه خبر؟
می تمام است دراینجاو نگر گشته دلم بتخانه لااقل ای بتــــم ! از حالت بتــخانه نپرسی چه خبر؟
تو اگــــر سر نزنی بر مــن و میخانه و بر بتخانه خانــه ویرانـه شـود ٬ بــاز ز ویــرانه نپرسی چه خبر؟
گــــر بـه من سر نزنی یا که دلـــم قابل نیست بر سر کوی ٬ تو از سـوز غریبــانه نپرسی چه خبر؟
سوخته(غریبه ـ آشنا)
حافظ
حافظ
قصـــه بــی خانمــانیّ و فســوس خیـره گشتــن بــر در صحـن و رواق
قصــه از داغ هجـــرت ســوخـتـــن قصـه عشقـی ز سر تـا پـــا صداق
قصـه ای کـه سوزد از پـا تـا سـرم جان من مطبوخ وآن بهرش اجــاق
قصــه مــن داغ عـاشـق تــازه کرد شایدم نامد بـر او خوش بـر مـذاق
قصه هجران نوشتن نیست سهل غیرممکن باشداین سبک وسیاق
اشک من جاریست٬دستم ناتوان قصـه بنوشتــن بـدادم مـن طـلاق
سوخته(غریبه ـ آشنا)
قدری نظری بر من و احوال فگــارم مـن هر چه دویدم به تو جـانا نرسیدم
والله قســم ! جای تمامی حوائــج دیــــدار دوبـــاره ٬ ز خدایــم طلبـیـــدم
من می نزنم تابه زمانی که نیایی در میکده بودم ٬ نمی از آن نچشیدم
ازدوری توسخت عذابی به من آمد برروی دلم نقش توبا عشق کشیدم
افسوس و صدافسوس زلعل لبت ای دوست از باغ تو من شاخه گلبوسـه نچیــدم
من سوخته ام!سوخته عشق تولیلی مجنونـــم و از دوریـت ای یار خمــیدم
سوخته(غریبه ـ آشنا)
حافظ
بــیـمــار شــدم مـــن ز فــــراق رخ مــاهـت من منتظرم تــا کـه دهی یار شفایم
هـر جــا قـدمی رنـجه کنـی پـای نـهی تــو پیشانی خود بــر کف پای تـو بسایم
هــر گــه قـدمی کــج بـه مسیـری بنهــادم همواره تو بودی کـه شدی راهنمایم
ای بس ز تـو نیکی و ز مـن یک سر نـاساز اینقدر عنایت بـه خدا نیست سزایم
یـک بــوسه مــرا بـس ز لبــان شکــریــنـت بـا بوسه شیرین تو من بـال گشایم
بـــا سوختــنـــم در ره تـــو داد کــشــیــدم شایدبرسد برهمه کس سوزصدایم
سوخته(غریبه ـ آشنا)
حافظ
باخود دوهزارغصه ودرد تازه آورد دیدی کـه فقط آمد و یک درد دوا کرد؟
مسعود فردمنش
در هجر تو در دلـم به جز ماتم نیست هـر روز غمـی بـه روی غـم انــدوزم
بـــازنـــدگیــــم بــــه راه تـــو بـــرد بـود گــر جان بـدهـم بـه درگهت پیروزم
بگشای در وکمک کن این مسکین را مـن مشـتــری در بــه در هــر روزم
امّــا منـگــــر حــالــت مــن را امـــــروز امــروز بسی پست تــر از دیـــروزم
مـن ســوختـه ام بـه راه تو تا هستم٬ از آتـش خـود در همـه جـا افـــروزم
سوخته(غریبه ـ آشنا)
برو نمـرده به فتـوای مـن نمـاز کنیـد
حافظ
بنـگر ز مـن خستـه ٬ جـز مسـخ شـده جانی چیــزی نبــود بـاقی ٬ حتی نگـهی ٬ آهـی
محـو رخ یـارستی ٬ بـس کـن تــو دگـر ای دل در شأن گدا هستی٬آنـگه تـو پی شاهی
مـن خستـه ز سودایـت ٬ دیـوانـه ز غوغـایـت یا شام بنال ای دل! یــا وقت سحرگــاهی!
از دست تو چشمانم ٬ گردیده چنان چشمـه ای وای ز ظـلــم تـو ٬ دیگــر نبــود راهـی!
ای کــاش نـمـی دیــدم ٬ آن مـــاه دل آرا را زان لحظه مراکشتی٬ازبس که پی ماهی!
میسـوزم و میسـازم ٬ با خوب و بدت ای دل دنبـال تـو می آیـم ٬ حتـمـآ خودت آگاهی!
سوخته(غریبه ـ آشنا)
بـه جـان دلبــرم ٬ کز هر دو عالــم تمنای دگـر٬ جز دلبـرم نیست
باباطاهرعریان
گفتــم مــرا دیوانه کـن ای قبـله ی من ! گفتا تو را گویم که دست ازعشق بردار
گفتـم نـگـر محتـاج یـک جــام شرابــم گفتا کـه ای غافل لیاقت خواهد این کار
گفتــم بـیـا بــار دگــر بیـنـــم رخــت را گفتــا کـه بـایـد دست بــر داری ز اغیـار
گفتم بـه جز تـو من نبینم چیــز دیـگـر گفتاسخن گفتن نباشدسخت ودشوار
گفتم که راهی رانشان ده درمسیرت گفتــا ز غیـر مـن خودت را بــر حـذر دار
گفتم اگــر مرد عمل بـاشم چه حاصل؟ گفتا کـه آن بـاشد زمـان وصـل و دیــدار
سوخته(غریبه _ آشنا)
ابرو کشید و جلوه گری کرد و رو ببست
حافظ
دوباره گوشه ی چشمی به روی من فرما نـگــاه اول تــو ٬ بــرده سـرّ و سامـانـم !
ز بس کـه ردّ قدومت بـه دیـده می جویــم تلاش بی ثمرم بــرده سوی چشمانم !
گــرفتــه حلـق مــرا بـغـض دوری از رویـــت چگونه صبــر نمودم ٬ خودم نمی دانم !
ببین پیـاله بـه دستــم ٬ پیــاله را پـــر کـن رسان تو بـاده و ترکن لبــان عطشانم !
گــرفتـه طـاقـت مـن اشـک درد هجــرانـت چکیده خون دل ازدیده جای اشکــانـم !
به گرد شعله ی تو پای عشق می کوبـم رهـا نمی کنـمت تــا کـه خود نسوزانم !
سوخته(غریبه ـ آشنا)
|
|